|
مرا راهی به سوی کوچه باغ آشنایی نیست چه می خواهی بدانی از دل خسته که صبرم نیست دگر تاب و توانی نیست مرا راهی به سوی شهر پاک عشق ها هم نیست میان مرگ و من تنها همین مانده ...فراموشی فراموشی از این غمخانه های خاطرات تو فراموشی از این شهر و دیار تو مرا خوشتر که لب بر جام و دل در کف نگاهت می کنم اما نمی خوانی حدیث این دل تنگم تو خندیدی تو بر تاب و تبم مستانه خندیدی و من آهسته آهسته درون خود فغان کردم فغان از نامرادیها ز نامردی و عصیانها فغانی سخت از این دل نهان در گوشه ای کردم ...
|
About![]()
آسمان دل من، با آفتاب روی هیچ غریبه ای روشن نمی شود. Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ز کجا آمده ام؟ |