|
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم،گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم،گاه یک نگاه آنچنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند،گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم
مرا راهی به سوی کوچه باغ آشنایی نیست چه می خواهی بدانی از دل خسته که صبرم نیست دگر تاب و توانی نیست مرا راهی به سوی شهر پاک عشق ها هم نیست میان مرگ و من تنها همین مانده ...فراموشی فراموشی از این غمخانه های خاطرات تو فراموشی از این شهر و دیار تو مرا خوشتر که لب بر جام و دل در کف نگاهت می کنم اما نمی خوانی حدیث این دل تنگم تو خندیدی تو بر تاب و تبم مستانه خندیدی و من آهسته آهسته درون خود فغان کردم فغان از نامرادیها ز نامردی و عصیانها فغانی سخت از این دل نهان در گوشه ای کردم ...
زندگي طغياني است بر تمام درهاي بسته و پاسدارانِ بستگي. زندگي .... زندگي ....زندگي نميد انم من چه مي خواهم از اين همه دير ماندن در اين دنيا.... زندگي ... وراي انديشه ي من و توست. وراي آنچه مي بينيم و مي شنويم با همين چشمها و گوشهاي دنياييمان. زندگي ..... مركب از زنده و گي .... مثل مُردگي يعني كه مرده و گي و اين يعني زنده بودن و زيستن و مرده بودن و فنا شدن. زندگي گاه در معنايش آنچنان گم مي شوم كه خودش را فراموش مي كنم. فراموش كردني عميق. گاه آنچنان در خود فرو مي روم كه نميدانم كيستم.... حتي از نگاه كردن به آئينه نيز روي مي گردانم تا كي... تا كي ... اين بار سنگين را به دوش كشيدن.؟؟؟... تا كي... تا كي.... اين مردگي را در زندگي تحمل كردن؟؟؟ زندگي حاصل مرگ من و توست زندگي ضربِ نفسهايِ دلِ تنهائيست زندگي گم شدن و محو شدن در تنِ مرگ.... در تنِ مرگ زندگي مردنِ جاويدِ من است زندگي زخمِ دلِ خونِ من است زندگي رفتن و ناياب شدن در خُم مرگ فراموش شدن زندگي زجرِ زمين زيرِ فشارِ غمِ من از سایه (ترانه)
|
About![]()
آسمان دل من، با آفتاب روی هیچ غریبه ای روشن نمی شود. Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ز کجا آمده ام؟ |