|
چه تهی شده ام من از معنی و نفرین بر این واژه گان پوچ و بی معنی که مرا نه به خروش ِ مواج ِ زندگی رهنمونند و نه به آرامش یکپارچه مرگ.... خالی از شور و نشاط تهی از عشق و امید خالی از واژه ی ناب تشنه ی بیم و هراس من سرگشته تهی از عشقم تهی از بود و نبود خالی از چشمه ی نور تکیه بر بالش ناز خسته از بافته های شب و روز می روم مست و خموش می روم محو در این تاریکی می شوم گمشده در سایه ی ماه تهی ام من ز غزل تهی از هر چه که دارم ز نوا تهی از باده ی ناب تهی از مهر و وفا من پر از ژاله ی چشمم شده ام پر از هر چه خلآ بود در آن پرم از نسترن پژمرده پر از زخم زمان من تهی ام تهی از هر چه که دارم ز جهان از ترانه (سایه)
زندگی قصه ی تلخی است میان دو عدم یا که مرگی است میان دو وجود هر چه هست قصه ی ناکامیهاست و خدا خنده کنان شاهد جان کندن ماست ای نیستی چه زیبا هستی کاش لمحه ای از بهر ما می آمدی و مرا به سرنوشت شوم آن دنیا یعنی مرگی شیرین دچار می ساختی ای نیستی بگذار تا تو را در آغوش گیرم به یادت جرعه جرعه از شراب عدم می نوشم تا که مست گردم از هر چه نیست و نبود از هر چه کاشکی و شاید و اما و اگر بیزارم هر چه هست واژه ی تلخ مرگ است و برای من افسرده دل کور شده یک نظر مرگ به خدا بس باشد آه ای مرگ چه زیبا هستی و چه دلمرده شده این دل بی نام و نشان آه ای مرگ چه زیبا هستی
مدتیه که حالم خوش نیست شاید می خوام بمیرم شایدم نه نمی دونم واسم فرقی نداره این دنیا برام جایی نداره افسرده ام بی حال و حوصله ام دیگه غذاها توی دهنم طعم خاک اره می دن زندگی برام تکراری شده هر روز صبح از خواب با بدبختی و هزار فحش و بد و بیراه به جون همه بلند می شم با بدبختی تمام می رم مستراح بعدش دست و صورتم رو می شورم بعدش می آم روی صندلی اتاقم می تمرگم و هی فکر می کنم که چیکار می خواستم بکنم تا نگام می افته به لنگه جورابم ...آهان یه نیشخند تمسخر روی لبام سبز می شه فکر اینکه الان لبام مثل دم خر کج شدن ولم نمی کنه بی خیال لنگه جوراب رو با دو انگشت شست پام و اون یکی می گیرم و می آرم بالا و با دستام می گیرم و می پوشم ای وای لنگه ی دومش کوش؟؟؟ همه جا رو می گردم نیستش... به ناچار شورت آستین بلندم رو می پوشم و روش شلوارم رو که هیچوقت نه زیپش باز می شه نه دگمه اش عین پیژامه شده انگاری به کمرش کش دوختن همینجوری در می آرمش همینجوری هم می پوشمش. مقنعه ام رو پیدا می کنم روی دسته ی صندلی یه وری شده و بدجوری نگام می کنه با حرص بلندش می کنم می کشم روی سرم و می رم کتم رو می پوشم کتم تا روی زانومه مشکی عین روزگارم دستام رو طبق عادت می کنم تو جیبهاش تا مطمئن بشم دستمال کاغذی دارم واسه ی بینی ام که جلوی هر کس و ناکسی عین ناودون خونه ی مشدی خانم سرازیره و من مجبورم عینهو این معتادها هی دستم رو بکشم به دماغم تا آبش نیاد ....هیچی نبود به جاش یه لنگه جورابم رو از تو جیب سمت راست پیدا کردم نمی دونم چطوری از اون جا سر در آورده می دونم قیافه ام با دیدنش شکل ابله ها شده مهم نیست اونم می پوشم اگه پیدا نمی شد یحتمل با یه لنگه جوراب می رفتم سر کارم (چه مسخره مثل زندگی) کیفم رو که دسته اش کنده شده و درب و داغونه بر می دارم و راه می افتم دسته اش رو با سنجاق قفلی وصل کردم اصلا هم برام مهم نیست مردم ببینند چی می گن نه پول خرید دارم نه حوصله اش رو در خونه رو باز می کنم یواشکی به مامان نگاه می کنم یه سالی هست که فلج افتاده روی تختش دلم واسش ریش می شه ولی چیکار می تونم بکنم به جز صبر... با نگاهم ازش خداحافظی می کنم غرق خوابه و خر و پفش به راه .... در خونه رو که باز می کنم سرمای گزنده و زننده ی دی ماه توی صورتم اولین سیلی رو می زنه با خودم می گم نوش جان تو که از همه سیلی می خوری این هم روش نوش جونت که حقت بیشتر از این نیست. توی خیابون سرم به زیره نه که دختر سر به زیری باشم نه داشتم سنگفرش خیابون رو دید می زدم حالا که دقت می کنم می بینم که به جز موزاییک نمید ونم چیه اسم اصلی اش بعضی جاهاش آسفالته عین لباس من که جا به جاش وصله پینه شده عین کیفم .... می رسم به ایستگاه حوصله ندارم می خوام زودتر یه ماشین پیدا بشه ... تو فکر بودم و نا خودآگاه نوک پام رو روی سکوی کنارم فشار می دادم چشمام خورد به ته کفشم که در اومده بود خنده ام گرفت اه پس این بود که باعث می شد برف و بارون و آب توی کفشم بره؟؟؟ چه جالب .... بعد دیدم چند نفری که اطراف من هستند دارن به من نگاه می کنند و من با بلاهت تمام می خندیدم وقتی نگاه های عاقل اندر سفیه اونا رو دیدم خجالت کشیدم حتماً به خودشون می گن دختره اسکوله... دیگه حوصله ندارم بنویسم باقیش باشه برای بعد اگه حالم سرجاش اومد می نویسم. دلنوشته های ترانه
زندگیُ فریاد خاموش مرگ در سراب اندیشه هاست.
کاش می فهمیدی که من از عمق وجودم تنهام و پر از وسوسه ی فکر توام تو همیشه همه جا، جاری هستی مثل یک قطره ی اشک در چشمهام کاش می دانستم که چه چیز مرا می کشد سوی تو کاش می فهمیدم که چه چیز مرا می برد از یاد تو کاش می دانستی مثل کفتر بی بال و پرم.... من تنهام ...دلم از غصه پر است دلم از شور نگاه تو پر است دلم از عشق تو ...اما خالی از عشق پر حجم نفس های تو خالی ام از فریاد خالی از بوسه ی ناب خالی از مهر..محبت... ای داد خالی از آتش عشق، شبهایم پر از نام تو بود آوایم خالی از چشم، پر از عشق توام پرم از زمزمه ی فکر توام خالی از نور نگاهت، یادت پرم از عشق پر از فریادت و مرا می بینی کز سر عشق تو من به چه روز افتادم.... ؟؟؟
در تاریخ اسلام زنان مؤمن و فداکار بسیارى بودهاند که با حضور فعال در صحنههاى حساس سیاسى و اجتماعى، مسیر تاریخ را تغییر دادند. از جمله این زنان، حضرت زینب(س) است که با حضور در نهضت کربلا، مسئولیت بزرگى را بر عهده گرفت.حضرت زینب براى ایفاى مسئولیت بزرگ پیام رسانى، از دوران کودکى تحت تربیت پیشوایان معصوم قرار گرفت و امام حسین(ع) نیز در مسیر حرکت به کربلا، با سخنان و توصیههایى، خواهرش را آمادهتر کرد. زینب کبری تحت تربیت پدر و مادرى چون حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) و با شایستگى و استعداد ذاتى که از آن بهرهمند بود به مراتب عالى از فضائل و کمالات انسانى دست یافت. او مانند پدر و مادر خود جامع همه کمالات و صفات پسندیده بود. او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ایمان و عقیده، قهرمان دلیری و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستیزه جوی باطل و آتش افشان حق در برابر نیروهای ستمگر و کوبنده دژخیمان زورگو است.زینب (س) تجسم زهد، علم، عفاف و شهامت و عقیله طاهره، متعلق به اخلاق الهی است. تردیدی در نقش حضرت زینب در حفظ کردن قیام عاشورا و ابلاغ پیام آن نیست. بدون شک بی حضور آن حضرت این قیام به بلوغ و سرانجام مطلوب خویش نائل نمی گشت
زينب (س) ؛ پيام رسانى و افشاگرى
زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست کآب حیات قلوب در دم شمشیر اوست فؤاد کرمانی
به گزارش فارس، جنگندههای "اف16 "رژیم صهیونیستی به صورت همزمان ، پایگاههای نظامی و غیرنظامی حماس از شمال غزه تا جنوب را هدف قرار دادند و طی آن بیش از صدها نفر شهید و مجروح شدند. برگرفته از سایت سلوک www.solouk.mihanblog.com/
«غزه ديروز خون گريست تا فردا كه موشك هاي قسام سر برآورند و صهيونيست ها صيحه هلاكت » گردهمايي به منظور «حمايت از مردم مظلوم و بي دفاع فلسطين و محكوم نمودن جنايات اخير رژيم صهيونيست غاصب»روز دوشنبه مورخ 9/10/87 بعد از نماز ظهر و عصر در مقابل درب اصلي دانشگاه تهران برگزار ميگردد کودکان غزه را دریابیم همه ی ما انسانیم و آزادی حق ماست و من از نسل این سرزمینم از فلسطین از اورشلیم از بیت اللحم من از نسل پاکانم از تبار عیسی بن مریم از تبار یحیی هستم من فرزند فلسطینم آغوش پر از خون است بر دهانم مُهر به جبر دارم و امید آزادی به دل در سر هوای وطن دارم در دل آرزوی لالای مادر دستانم از محبت پدر خالی است درب خانه ام شکسته و قلبم نیز نسل من نسل آه و اشک و خون است نسل من نسل بیداری است نسل من بازی نمی داند اما صدای موشکها را خوب می شناسد من فرزند فلسطینم من از اعراب هیچ نخواهم که پلیدی و ننگ و فساد از شراره های نگاهشان هویداست من از خدا یک چیز می خواهم آرامش در آزادی من شهرم را می خواهم غزه را من کشورم را می خواهم فلسطین را من عشقم را می خوانم زندگی ام را من خانواده ام را می خواهم زندانهای ما پر از مردم بیگناه است و دزدان و غارتگران در شهر آزادند من وطنم را می خواهم من از تبار عیسی بن مریمم من از دیار نیاکان یعقوب فرزند فلسطینم از سایه (خودم)
این دلم سرگشته ی کوی تو شد عشق مهمان دل فرهاد شد یا که شیرین در پی فرهاد شد؟ باز در آن روزهای بی کسی آتش عشق زلیخا تیز شد آه از افسون چشم رابعه چون دل بکتاش هم آواره شد باز امشب دل اسیر روی توست مست آن جادوی ماه روی توست باز امشب تا سحر مست توام مست آن جام لب لعل تو ام از خودم (سایه)
اشک در چشم ترش گردانید و به گفت با گل سوسن و یاس ای عزیزان ز من سوخته یادی آرید ز من مست و خراب که در این وادی وحشت تک و تنها منتظر چشم به راه من در این غربت تلخ به سلامی شادم. از خودم (سایه)
عشق مرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگیست عشق عاشقانه های باد و گندم است اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است روی برگ سرخ لاله های نوشکفته در سپیده دم یا مسیح در درون مریم است
تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند. تنها عشق می تواند بیرحمانه نگاه کند و فروتنی را به سخره بگیرد. عشق مثل انقلاب است. خنجرش را که زمین بگذارد، دیگر چیزی نیست. عشق چه لذت مطبوعی دارد ... تمام پوشیده، برهنه ..... تمام خاموش، چون آتشفشان جوشان .... غایب، در حضوری همیشگی... در راه چیزی مردن به آن چیز رسیدن است و عشق یعنی عطشی برای وصل ... عشق در لحظه پدید می آید دوست داشتن در امتداد زمان... عشق معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد دوست داشتن اوج احترام به مجموعه یی از قوانین عاطفی است. عشق فوران می کند چون آتشفشان و شُرّه می کند چون آبشاری عظیم دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه یی بر بستری با شیب نرم ... عشق ویران کردنِ خویشتن است دوست داشتن ساختنی عظیم عشق دق الباب نمی کند مؤدب نیست حرف شنو نیست درس خوانده نیست درویش نیست حسابگر نیست سر به زیر نیست مطیع نیست... عشق ترکیبی است از پَر و تبر از بی کسی است که انسان تنهایی را تحمل می کند و از زورپسی است که به تنهایی خود افتخار می کند. انسان در جمع، انسان است و در تفرد، حتی اگر بسیار عظیم باشد، درخت مقدس... بدون عشق هیچ چیز سترگی در دنیا پدید نمی آید.
|
About![]()
آسمان دل من، با آفتاب روی هیچ غریبه ای روشن نمی شود. Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ز کجا آمده ام؟ |